هنوز راضیم به رضات...

یا رفیق من لا رفیق له

سلام

 

خدایا ممنونتم به خاطر دوستام

چقدر خب یاد اوری کردی

 

یه روز یه مرد کوهنورد تنهایی میره کوه، شب وقتی داشته از کوه بالا میرفته پاش سر می خوره و سقوط می کنه، دستش رو میگیره به طنابش، هی سر می خوره و میره پایین، تا آخرش طناب یه جا گیر می کنه و بین زمین و هوا معلق می مونه.

خیلی می ترسه، تو اون لحظه تنها فکری که به ذهنش میرسه محکم چسبیدن به طنابه، به خدای خودش تو اون حالت اضطرار میگه: خدایا کمک کن، من کسی رو غیر از تو ندارم.

- طناب رو ول کن تا من بگیرمت

مرد میگه: اگر طناب رو ول کنم که خواهم مرد.

- اگر به من ایمان داری طناب رو ول کن تا من بگیرمت

و مرد طناب رو ول نمی کنه.

فردا صبح وقتی گروه نجات مرد رو پیدا میکنه

در حالیکه از یه طناب آویزونه و یخ زده و تنها نیم متر با زمین فاصله داشته....

 

خدایا طناب رو ول می کنم، منو بگیر توی بغلت...

 

التماس دعای فرج

یا حق

/ 1 نظر / 7 بازدید
سرباز

حرف زدن راحته اما عمل کردنم به همین راحتیه؟